احد شبانی جوانی اهل ارومیه سنی مذهب که فقط 25 سال داره حدود 2 سال هستش که زندانی زندان الوند همدان هستش و در انتظار اعدام...... احد که درخانواده ای واقعا فقیر و پر جمعیت با برادری معلول بزرگ شده از همون بچگی با بدختی عجین میشه و خیلی زود با شور بختی ملاقات میکنه..... اون خیلی زود درس خوندن و که با قالیبافی همراه بوده رها مکنه و برای کار به تهران میره/ اونجا تو یه ساندویچی هم کار میکنه و هم شب و روز سر میکنه تا اینکه میره سربازی
بعد از سربازی با کلی قرض یه ماشین می خره تا باهاش کار کنه که تصادفا با شخصی آشنا میشه که الان اونو به اینجا یعنی بوسه بر طناب اعدام رسونده
این شخص ازش می خواد در قبال یک میلیون تومان- توجه کنید همون یه تومن خودمون- مقدار 7 کیلیو مواد از ارومیه ببره اندیمشک- بازم توجه کنید کرایه عادی رفت و برگشت این مسیر دسته کم 300 هزار تومان هستش- و این هم قبول میکنه که در شهرستان بهاردستگیر میشه و دادگاه هم بر طبق قانون اونو به اعدام محکوم میکنه و البته یکدرجه هم تخفیف تقاضا میکنه که متاسفانه بی تاثیر بود
در اینکه رسیدگی دادگاه بر طبق قانون بود و البته عادلانه شکی نیست اما حرف من برای قانون هستش
احد شبانی جوانی هستش که در موقع ارتکاب جرم فقط 23 سال سن داشته و فاقد هرگونه سابقه کیفری / اون هرگز یه مجرم خطرناک برای جامعه تلقی نمیشه که باید اونو حذف فیزیکی(اعدام) کرد/ اون یه مجرم حرفه ای نیست و فقط از سر فقر و سادگی مرتکب این جرم شده.... و باید توجه کنیم کسی که اونو اجیر کرده هنوز آزاد هستش و می تونه افراد دیگه ای و اجیر کنه به عبارت دیگه احد شبانی معلول هستش و علت کس دیگه ایه...
جوانی که زنداییهای دیگه شیفته رفتارش شدن به زودی اعدام میشه و ای کاش مسولان محترم کمیسیون عفو استان همدان با توجه به ماده 38 قانون مبارزه با مواد مخدر با یکدرجه تخفیف اون موافقت کنند... شما هم دعا کنید و هرکاری که از دستتون میاد
هنوز مادرم
نماز صبح را نخوانده بود
موذني هنوز
ندايي از مناره سر نداده بود
که در کناره افق
سپيده سر زد و ستاره اي
به سرزمين ما غروب کرد
چو شبنمي که از طلوع آفتاب
ز روي غنچه اي غمين
مکيده مي شود
و واپسين ترانه هاي تلخ او
چو شبنم و ستاره پاک بود
پرنده ها ! ز کوي دوست مي رسم
سلام بر شما
سلام بر شما که در ميان لانه هايتان
پرنده اي به انتظار
به راه در غبار مه دويده چشم مي کشد
سلام بر شما که در اميد ساختن
دلي درون سينه هايتان
به شور و شوق مي تپد
ز من چه دور مي شوند
درختها و دشتها و چهره ها
ز من چه دور مي شوند
ترانه ها و يادها و وعده ها
چراغهاي بادي فراز کومه هاي دلگرفته مان
غروب کوچه باغها
و خنده هاي سرخوشانه در کنار کردها
اگر که روز بر کسان خوش است
و يا اگر که ماهتاب
سياه بامهايشان به شب سفيد مي کند
چه فايده
عبور ماه و آفتاب
براي اختر بداختري
که زيست مي کند وراي آفتاب و ماه
و با وجود اين تبي که همچو بال کرده دستهاي من
سبکتر از پري به باد خفته مي روم
چه بي بهاست زندگي
چه کوچک است نيستي
دو ميخ نازکي که نيش مي زنند
ز تخت کفشهاي کهنه ام به پاي من
دگر من از کرانه مي روم
مرا نه رغبتي به موج
مرا نه رغبتي به بحر
چه عاشقانه بود غوطه خوردنم ميان بازوانشان
دگر من از کرانه هاي بي نشانه مي روم
درخت قد کشيده با تبر شکست
کبوتران ز بامها گريختند
نماز مادرم تمام شد
و من کنار پنجره
در اين هواي گرگ و ميش بامداد
براي غربت اميد گريه مي کنم
ودر تکمیل مطالب فوق امروز هم 89/10/16 متاسفانه پدر احد هم مرحوم شد...